محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

219

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

پس پيغمبر عليه السّلام خالد بن الوليد را پيش بفرستاد و عكرمة بن ابى جهل از مكّه بيرون آمد . و خالد او را هزيمت كرد سه بار ، و پيغمبر عليه السّلام [ 200 b ] آن روز خالد را سيف الله خواند و گفت : خالد شمشير خداى است . و پيغمبر مردى را دليل گرفت از عرب تا او را از راهى ديگر ببرد تا او از آن سو به مكّه اندر آيد و حرم گيرد . چون به حديبيه رسيد به نزديك مكّه ، اشتر زانو به زمين نهاد و بخفت ، و هر چند جهد كردند ، برنخاست . مسلمانان گفتند يا رسول الله ، اين اشتر را چه بود ؟ گفت : * ( حبسها حابس الفيل . ) * گفت : اين را فرمان خداى مىدارد چنان كه پيل را به وقت ابرهه همى باز داشت . و پيغمبر عليه السّلام از شتر فرود آمد و گفت : چه شايد بود . و با خويشتن گفت : هر چه قريش از من بخواهند بكنم و من به سلامت از اينجا بازگردم . و خداى عزّ و جلّ آيت فرستاد : * ( وَهُوَ الَّذِي كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ عَنْهُمْ بِبَطْنِ مَكَّةَ من بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَكُمْ عَلَيْهِمْ وَكانَ الله بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً . 48 : 24 ) * گفت : من شما را از ايشان باز داشتم ، و ايشان را از شما ، پس از آنكه ظفر دادمتان بر ايشان . پيغمبر عليه السّلام به حديبيه فرود آمد و مكيّان هم به مكّه باز گشتند . و اين جايگاه به منا نزديك است و ليكن آب نبود و چاهى بود خشك . پيغمبر را گفتند يا رسول الله ، اندر اين چاه آب نيست . پيغمبر عليه السّلام تيرى از آن خويش بداد و گفت : بدان چاه فرو زنيد تا آب برآيد . شتربانى بود آن تير بستد و به بن آن چاه فرو زد ، هم در وقت آب برآمد و هر كسى آب همى كشيدند . و آن چاه و آن آب هنوز مانده است . چون قريش از آن آب آگاه شدند ، همه گرد آمدند و مردى را به رسولى سوى پيغمبر فرستادند نام او بديل الخزاعى ، و گفتند برو و بنگر تا خود محمد به چه كار آمده است كه ما همه حرب را بساختيم . اين بديل بيامد و پيغمبر را گفت : به چه كار آمدى است كه ما همه حرب را بياراستيم . پيغمبر عليه السّلام گفتا : ما نه به حرب آمديم ، من به حجّ كردن آمدم ، و رسم نبود كه هرگز كس را از خانه باز داشتندى ، و قريش را بگوى كه مرا با عرب دست باز داريد تا با ايشان بكوشم ، و مرا با شما زشتى نبايد كردن . پس عروه با قريش بود . چون بديل الخزاعى باز آمد و گفت :